احمد بن محمد ميبدى

456

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

در مسجد آمد و در نماز ايستاد حضرت فرمود : فرشتگان آسمان بر موافقت و متابعت و اقتداء به او در نماز ايستاده‌اند چون سلام بازداد ، رسول خداى او را نزد خود خواند ، او دست در دست مصطفى نهاد رسول گفت : مرا دعائى گوى ، هلال بر حكم فرمان گفت : اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد ، رسول آمين گفت ، پس هلال برخاست و رفت ، و رسول خداى دو ديدهء خود در او نهاده و سخت در او مىنگرد و مىگويد : چقدر تو نزد خدا گرامى هستى ! چقدر نزد او محبوبى ! چه عزيز روزگارى و صافى وقتى كه در خلوت با خدا تو دارى ! كه دل تو در نظر حق شادان و جان تو به مهر ازل نازان ! پير طريقت گفت : خدايا ، چه خوش روزى كه خورشيد جلال تو به ما نظر مىكند ، چه خوشوقتى كه مشتاقى از مشاهدهء جمال تو ما را خبرى دهد ، جان خود را طعمهء بازى سازيم كه در فضاى طلب تو پروازى كند و دل خود نثار دوستى كنيم كه بر سر كوى تو آوازى دهد . چون هلال از مسجد بيرون رفت رسول خدا فرمود : از عمر اين جوان سه روز بيش نمانده ! بو هريره گفت : چرا خبرش نكنى ؟ گفت : هرچند وى به مرگ اندوه ندارد لكن من نخواستم بر اندوه وى بيفزايم . روز سوم حضرت با ياران به سراى آل مغيره رفت و پرسيد : آيا از شما كسى رحلت كرده ؟ گفتند نه ! حضرت فرمود به خدا قسم مرگ به خانهء شما آمده و بهترين كس شما را ربوده ! مغيره پرسيد : اى رسول خدا ، اين غلام كم‌شأن‌تر و گمنام‌تر از آنست كه مانند شما بزرگوارى ياد او كند ! حضرت فرمود : هلال در آسمانها شناخته شده و در زمين ناشناخته است ، دوستان خدا در زمين مجهول و در آسمانها معروفند ، غيرت حق نگذارد كه ايشان از پردهء عزّت بيرون آيند كه خداوند فرمود : دوستان من در پرده‌اند و جز من كسى آنها را نمىشناسد ! آنگاه رسول خدا در چهرهء آن دوست خدا بگريست ، قفس تن را از مرغ جان تهى ديد كه مرغ امانت به آشيان ازل بازرفته‌بود ! به دوستيت بميرم به ذكر زنده شوم * شراب وصل تو گردانم ز حال به حال در آن حال چشمان رسول خدا پرآب شد و فرمود : اى مغيره ، خداوند در زمين هفت نفر دارد كه بواسطهء وجود آنان باران مىبارد ، و گياه زنده مىشود و مىميرد و اين غلام سياه بهترين آن هفت نفر بود ! آنگاه فرمود : برادران در شست‌وشوى برادر خود برآئيد ، برخى ياران پيش آمدند حضرت فرمود : روز روز غلامان و كار كار مولايان است ، سلمان فارسى و بلال حبشى در پيش رفتند و او را شست‌وشو دادند ، آرى ، خوش بود داستان دوستان گفتن و قصّهء دل‌افروز جانان خواندن . در شهر ، دلم بدان گرايد صنما * گر قصهء عشق تو سرآيد صنما [ آيات 76 - 61 ] ( تفسير لفظى ) 61 - وَ إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي قَرِيبٌ مُجِيبٌ . و فرستاديم به قوم ثمود ، صالح برادرشان را كه گفت : اى قوم خدا را بپرستيد كه جز او خدائى براى شما نيست ، همان است كه شما را از خاك زمين آفريد و زمين را استعمارگاه شما قرار داد ، پس آمرزش از او بخواهيد و توبه كنيد ( از گناهان ) چون پروردگار من نزديك و پاسخ‌گو است . 62 - قالُوا يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا أَ تَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا وَ إِنَّنا لَفِي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْهِ مُرِيبٍ . گفتند : اى صالح ما تو را پيش ازين جز اين مىدانستيم و مىشناختيم ( و مىبيوسيديم )